تبليغاتX
عروسک کوچولو

عروسک کوچولو

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم؟ عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم؟


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت11توسط فاطمه پروین | |

<br/><a href="http://i27.tinypic.com/2z6ysn7.jpg" target="_blank">View Raw Image</a> 

روزی يک مريض به دكتر مراجعه کرد و از كمر درد شديد شكايت داشت...

دكتربعد از معاينه ازش پرسید : خب، بگو ببينم واسه چي كمرت درد می کنه ؟! 

مريض گفت : محض اطلاعتون بايد بگم كه من براي يك كلوپ شبانه كار ميكنم ، امروز صبح زودتر به خونم رفتم و وقتي وارد آپارتمانم شدم، يه صداهايي از اتاق خواب شنيدم!

وقتي وارد اتاق شدم، فهميدم كه يكي با همسرم بوده ، در بالكن هم باز بود، من سريع دويدم طرف بالكن، ولي كسي را اونجا نديدم!

وقتي پايين را نگاه كردم، يه مرد را ديدم كه مي‌دويد و در همان حال داشت لباس مي‌پوشيد!!!

من هم يخچال را كه روي بالكن بود بلند کردم و پرتاب كردم به طرف اون!

فکر کنم دليل كمر دردم هم همين بلند كردن يخچال باشه...


مريض بعدي، به نظر ميرسيد كه تصادف بدي با يك ماشين داشته!

دكتر بهش گفت : مريض قبليِ من بد حال به نظر ميرسيد، ولي مثل اينكه حال شما خيلي بدتره! بگو ببينم چه اتفاقي برات افتاده؟!

مريض پاسخ داد : بايد بدونيد كه من تا حالا بيكار بودم و امروز اولين روز كار جديدم بود...

ولي من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و براي همين هم نزديك بود دير كنم، من

سريع از خونه زدم بيرون و در همون حال هم داشتم لباس‌هایم را مي‌پوشيدم، شما باور نمي‌كنيد؛ ولي يهو يه يخچال از بالا افتاد روي سر من!!!


وقتي مريض سوم وارد شد به نظر ميرسید كه حالش حتی از دو مريض قبلي هم وخيم‌تره !

دكتر در حالي كه شوكه شده بوده پرسید : تو دیگه از كدوم جهنمي فرار كردي.....!!!

و بیمار جواب داد : خب، راستش من بالاي يک يخچال نشسته بودم كه يهو يک نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پايين...!!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت17توسط فاطمه پروین | |

 

 

 

مرکز خریدی اعلام کرد که زنان می توانند به آنجا بروند و همسر ایده آل خود را بخرند !

اما شروط انتخاب و خرید اینها بودند :

در این مرکز پنج طبقه ، هرچه به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛

اما اگر در طبقه ای را باز می کردند ، باید از همان طبقه مرد مورد نظر را انتخاب می کردند

و درضمن اگر به طبقه بالاتر می رفتند دیگر اجازه برگشت به طبقه قبلی را نداشتند !

هرشخصی هم فقط یک بار میتوانست از این مرکز استفاده کند ... !!!


دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

روی در اولین طبقه نوشته بود : این مردان شغل و درآمد ، خانه و ماشین معمولی دارند !

دختری که تابلو را خوانده بود گفت : خب ، بهتر از کار نداشتن یا خونه و ماشین نداشتن است

ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چه جوری هستند !

روی در طبقه دوم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و ماشین

مدل بالا دارند ، در کار منزل هم کمک می کنند !!!

دختربا شوق گفت : هووووم! طبقه بالاتر چه جوریه...؟!!

روی در طبقه سوم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و ماشین

مدل بالا دارند ، خوشگل و خوشتیپ هستند ، در کار منزل هم کمک می کنند !!!

دخترها با هیجان و یکصدا گفتند : واااای ! چقدر وسوسه انگیزه ، ولی بریم بالاتر!!!

روی در طبقه چهارم نوشته بود : این مردان شغل عالی با درآمد و حقوق بالا، خانه مجلل و

ماشین مدل بالا دارند ، خوشگل و خوشتیپ هستند، در کار منزل هم کمک می کنند ، ارث زیادی

هم به آنها خواهد رسید !!!

خوشحالی آنها قابل توصیف نبود ، نگاهی به هم کردند و با اشتیاق بسیار زیادی گفتند :

وااااااااااااااااای چقدر خوب ! پس چه چیزی ممکنه تو طبقه آخر باشه ؟!!!

پس با هم و دو پله یکی به طبقه پنجم رفتند...

روی در طبقه پنجم نوشته بود : این طبقه فقط برای این است که ثابت کند شما خانمها هیچوقت

راضی نمی شوید !!! ممنون که به مرکز ما آمدید ، روز خوبی برایتان آرزومندیم

 

 

«عشق» و «ازدواج»

توصیه می کنم که حتما برین به ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت17توسط فاطمه پروین | |