تبليغاتX
عروسک کوچولو

عروسک کوچولو

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم؟ عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم؟

 

فواید گاو بودن ...

 

؟؟؟؟

 

 

 

ادامه مطلب 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت13توسط فاطمه پروین | |

ويژگي و خصوصيات دخترها و پسرها

برو به ادامه مطلب

از دست ندي يه وقت؟؟؟

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت13توسط فاطمه پروین | |

 

 

 

 

 

 

صداقت

 

 

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها بايد رشد نمي کردند
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت12توسط فاطمه پروین | |

يك جام شير ... يك جام زندگي

 

 

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
 
بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است .

  

 ***

***

 

 

 

صلح واقعي

روزي پادشاهي اعلام کرد به کسي که بهترين نقاشي صلح را بکشد ، جايزه بزرگي خواهد داد.
هنرمندان زيادي نقاشي هايشان را براي پادشاه فرستادند . پادشاه به تمام نقاشي ها نگاه کرد
ولي فقط به دو تا از نقاشي ها علاقمند شد .
در نقاشي اول ، درياچه اي آرام با کوه هاي صاف و بلند بود .
بالاي کوه ها هم آسماني آبي با ابرهاي سفيد کشيده شده بود.
همه گفتند : اين بهترين نقاشي صلح است .
در نقاشي دوم هم کوه بود ولي کوهي ناهموار و خشن ، در بالاي کوه هم آسماني خشمگين رعد وبرق مي زد ؛
و باران تندي مي باريد و در پايين کوه آبشاري با آبي خروشان کشيده شده بود.
وقتي پادشاه از نزديک به نقاشي نگاه کرد ، ديد که پشت آبشار روي سنگ ترک برداشته ، بوته اي روييده ؛
و روي بوته هم پرنده اي لانه ساخته و روي تخم هايش آرام نشسته است . پادشاه نقاشي دوم را انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولي پادشاه گفت :
صلح در جايي که مشکل و سختي اي نيست ، معني ندارد .
صلح واقعي وقتي است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است . اين معناي واقعي صلح است

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت11توسط فاطمه پروین | |