تبليغاتX
عروسک کوچولو

عروسک کوچولو

مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم؟ عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم؟

بهتون گفته بودم كه توي اين پست براتون يه داستاني رو مي ذارم

 

 

ببخشيد كه يه كم طول كشيد تا بيارمش

 

...

ظهر بود و من براي ناهار مي‌خواستم برم خونه

 

توي ايستگاه اتوبوس بودم، كه چند تا دختر هم سن و سال خودم نيز

 

 توي ايستگاه بودن و باهم صحبت مي كردن...

 

از اينكه امسال هم موفق نشدم از كنكور قبول بشم و

 

 مثل اين دخترها دانشجو نباشم، ناراحت بودم و بهشون غبطه مي‌خوردم...

 

اتوبوسها رد مي‌شدند، تا اينكه اتوبوس مسير من اومد، سوار اتوبوس كه شدم ...

 

حواسم به اطراف بود و توجهي به هم‌مسيرهام نداشتم ...

 

كه يك دفعه چشمم به يه پسر 30-35 ساله افتاد كه حالم از ريختش بهم خورد...

 

از ظاهرش يعني طرز لباس پوشيدنش معلوم بود يا دزده يا معتاد يا ... (بماند)

 

با كاپشن نارنجي و شلوار لي آبي و كفشهاي كتان سفيد و با موهاي خيلي كم ...

 

 

با خودم گفتم: چرا اينجوري لباس پوشيده،

 

چرا طرز نشستن روي صندليش و برخوردش با راننده اتوبوس مثل لات‌هاست ...

 

يه جورايي زوم كرده بودم بهش و تعجب كردم از اين ... (بي خيال)

 

وقتي خواستم پاشم و توي ايستگاه كه بايد پياده بشم،ژ

 

 ديدم همين پسره هم با من تو همين ايستگاه پياده شد...

 

اون از جلو مي رفت و من از فاصله ي 15-10 متري اون ...

 

چشمم افتاد به يه خانم با پسر بچه ي 5/1 ساله اش كه جلو واستاده بودن،

 

 مي خواستن سوار ماشين بشن و برن ...

 

ديدم با اين پسره دارن حرف مي زنن

 

يه چشمم به بچه بود و يه چشم و گوشم هم به حرفاي اينا ...

 

وقتي نگاه معصومانه و دوست داشتني اين كودك رو ديدم ...

 

و وقتي در همين حال حرفهاي مادر اين بچه به پدرش (همون پسر لات) را شنيدم ...

 

 دلم به حال بچه سوخت ...

 

از حرفهاي اينها معلوم بود كه زن و شوهرن ... پسره گفت: حالا كجا مي‌رين؟

 

خانمه گفت: هر چي از دهنت در مياد به پدرم مي‌گي، نمي‌دونستم كه معتاد هم هستي !!!

 

صداي داد و فرياد و دعواي زن و شوهر توي خيابون پيچيده بود.

 

ولي هيچ كدام از حرفهاي ديگر را نشنيدم ...

 

فقط نگها معصومانه كودك جلوي چشمانم بود ...

 

اي كاش مي‌تونستم كمك كنم ...

 

عاقبت اين كودك چطوره؟؟؟

 

اگه از هم جدا بشن ... كودك پيش كي مي مونه؟

 

پيش نامادري يا ناپدري؟؟؟

 

اگر هم جدا نشوند ... با پدر معتاد چگونه زندگي مي‌كند؟؟؟

.........

........

........

.........

........

........

.........

........

........

.........

........

........

بعد از ظهر بود كه سر كار بودم ... همسايه روبروي ما عينك فروشي داره

 

 و مشتري هاي متعددي براشون مياد ...

 

يك خانم و آقا با دو تا پسر بچه هايشان براي خريد عينك به پاساژ ما اومدن...

 

يكي از بچه‌ها حدود 6-5 ساله و ديگرري حدود 5/1 -1 ساله...

 

پدر بچه‌ها آقايي متشخص و مهربان بودند كه به بچه‌ها توصيه مي‌كرد،

 

«خيلي شيطوني نكنيد»

 

ولي با اين همه توصيه بچه‌ها خيلي شيطنت مي‌كردند...

 

و من نيز طبق معمول از شيطنت آنها لذت مي‌بردم ...

 

دو تا شكلات برداشتم و به بچه كوچيكه دادم ...

 

در حالي كه شكلات دستم بود ... پسرك يك نگاه معصومي به من كرد

 

 و لبخند شيريني بر لبانش نشست ...

 

شكلات را بهش دادم و دست كوچكش را بوسيدم ...

 

وقتي به برادر بزرگش مي‌دادم ... خيلي تعارف مي‌كرد و ازم قبول نمي‌كرد ...

 

وقتي آنها رفتند ...

 

به ياد كودكي افتادم كه دم ظهر، شاهد دعواي پدر و مادرش بود ...

...

...

...

خيلي دوست دارم 20 سال ديگر را ببينم كه اين دو كودك

 

 براي خودشان شيرمردي شده‌اند ولي كداميك خوشبخت‌ترين است؟؟؟؟؟؟؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت14توسط فاطمه پروین | |

 

سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.

پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.

عمیق ترین کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.

بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.

خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن.

نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.

بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه((طمع)) است...آن را بکش.

سازنده ترین کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه((امید)) است...به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.

تواناترین کلمه((دانش)) است...آن را فرا گیر.

محکم ترین کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه((شانس)) است...به امید آن نباش.

لطیف ترین کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.

ضروری ترین کلمه((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.

اصلی ترین کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.

دوستانه ترین کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.

زیباترین کلمه((راستی)) است...با آن روراست باش.

زشت ترین کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟

موقر ترین کلمه((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.

آرامترین کلمه((آرامش)) است...به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.

دست و پا گیر ترین کلمه((محدودیت)) است...اجازه نده مانع پیشرفتت شود.

سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.

مخرب ترین کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.

تاریک ترین کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.

صبور ترین کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.

با ارزش ترین کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.

قشنگ ترین کلمه((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.

رسا ترین کلمه((وفاداری)) است...بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است.

محرک ترین کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.

و هدفمند ترین کلمه((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت14توسط فاطمه پروین | |

 

به ترتیب

امیررضا (داداشم) ** علیرضا (شوهر خواهرم) *** محمد (پسرداییم)

03012009273.jpg

مکان: موسسه یکتا - نوروز ۱۳۸۷

***

***

23012009384.jpg

 

اطراف شهر ارومیه - نوروز ۱۳۸۷

 

 

yekta.jpg

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت11توسط فاطمه پروین | |

 

 

چه کسي ميداند که تو در پيله ي تنهايي خود تنهايي؟ چه کسي ميداند که تو در حسرت يک روزنه در فردايي؟ پيله ات را بگشا....تو به اندازه ي يک دنيايي!

 

عشق با روح شقايق زيباست عشق باحسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با زهر حقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

 

 

هميشه وقتي گريه مي کني اوني که آرومت ميکنه دوست داره ... اما اوني که با تو گريه ميکنه عاشقته

 

 

اين جمله هميشه يادت باشه : زندگي گل سرخئ است که گلبرگهايش خيالي وخارهايش واقعي است

 

 

نظامي ترين جمله عاشقانه: توي اردو گاه قلبتء منم يه اسير جنگيء تو منو شکنجه ميديءتوي اين قلعه ي سنگي

 

اگه دنبال يه خرابه مي گردي که غصه هاتو توش خالي کني بيا پيش خودم چون دلم خرابته.

 

 

 

شخصي را به جهنم مي بردند . در راه بر مي گشت و به عقب خيره مي شد . ناگهان خدا فرمود : او را به بهشت ببريد . فرشتگان پرسيدند چرا ؟ پروردگار فرمود : او چند بار به عقب نگاه کرد ... او اميد به بخشش داشت )پس اميدوار باش

 

 

مي دوني چقدر دوستت دارم؟ به اندازه تارهاي موي سرت ضرب در تعداد نفس هات ضرب در تموم ستاره هاي آسمون ضرب در صفر.

 

 

 

 

عموم هميشه بهم ميگه که تو اجتماع

سه چيز رو رعايت کن

خجالت نکش

باور نکن

کلک نخور

گذشته ها گذشته ولي شكسته هاي چي مي شن

 

 

 

 

من زندگيم را تمام کردم حالا نفس کشيدن منت سرم مي گذارد حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم ! ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست!

 

فقط بخندید!

 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت11توسط فاطمه پروین | |

 

 

 

 

 ادامه عکسها در...


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت11توسط فاطمه پروین | |

 

جاني ساعت ۲ از محل كارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل كار دوستش برود، تصميم گرفت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شركت شود ...

چند رستوران گرانقيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود :

" ناهار همراه نوشيدني فقط يك دلار! "

جاني معطل نكرد، داخل رستوران شد، يك پرس اسپاگتي و نوشابه برداشت و سر ميز نشست

گارسون برايش سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نكرد كه گفت:" ولي من که اين غذاها رو سفارش ندادم؟!"

گارسون كه رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:" خودشان مي فهمند كه من نخوردم! "

اما جاني موقعي فهميد كه اين شيوه آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت : 15 دلار و 10 سنت !!!

جاني معترض شد : " ولي من که هيچكدوم رو نخوردم؟!! "

و مرد پاسخ داد " ما آورديم ، مي خواستين بخورين ! " 

جاني كه خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه 10 سنتي روي پيشخوان گذاشت !

وقتي صندوق دار اعتراض كرد، جاني گفت:" من مشاور هستم و بابت هر يك ساعت مشاوره 15 دلار مي گيرم."

متصدي گفت :" ولي ما كه مشاوره نخواستيم؟!"

و جاني پاسخ داد :"من كه اينجا نشسته بودم ، مي خواستين مشاوره بگيرين! "

و سپس به آرامي از آنجا خارج شد ...

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت11توسط فاطمه پروین | |